آموزش روشهاي آموزش
تعداد بازديد: 85
يكشنبه هاي اول ماه ـ قسمت دوم
خلاصة شماره قبل: يك معلم جوان پس ازسالها استاد قديميش را پيدا ميكند. هر دو به آموزش و روشهاي آن علاقمند هستند. قرار ميگذارند كه يكشنبه اول هر ماه همديگر را ببينند.
يكشنبه دوم: چالشها
هر دو به آنسوي خيابان چشم دوخته بوديم. يك گروه دانشآموز كه از مدرسه تعطيل شده بودند كيف به دست، شادان و گفتگوكنان به سويي ميرفتند. در چشم معلم مهر و محبت نسبت به دانشآموزان را ميديدم. نگاهش را به من انداخت و پرسيد "كجا بوديم؟" بحث ما چالش سيستم آموزشي امروز بود. معلم و گچ و تخته سياه را در فضاي كم هيجان كلاسها ميبينيم. درس از رو يا شبيه به كتاب تدريس ميشود، درحالي كه معلم متكلم وحده است و دانشآموزان هم مثلاً گوش ميكنند. رياضي ميخوانند و چرايش را نميفهمند. ميپرسند و در جواب ميشنوند كه بعداً در دانشگاه ميفهميد. اگر دانشگاه نروند چه؟ آيا چهار عمل اصلي براي زندگي روزمره كافي نيست؟ ميشنوند كه براي فهميدن فيزيك بايد رياضي بخوانند. وضع بدتر ميشود. بعضي از آنها فيزيك دوست ندارند, آن مقدار كه مربوط به علم حركت است جالب است ولي بقيهاش به چه درد ميخورد؟ الكتريسيته كه دشمن شماره يك همه است, چراها پرسيده مي شود و معلمي خسته و كمحوصله در حالي كه به فكر دانشآموزان خصوصي بعد از ظهر است به موضوع درس باز ميگردد و بزرگترين سؤال، كه از قضا سؤال هميشگي است بدون پاسخ ميماند. چرا اين درسها را بخوانيم؟
چالش بعدي روشن است. سخن خشك است و مثالها مصنوعي. مشقها و مسئلهها سخت و حلالمسائل ارزان است. معلم اگر هم درس ميپرسد مطالب حفظي را ميخواهد. واقعاً به دنبال اين نيست كه آيا دانشآموز درس را درك كرده است. مدرسين اصول را ميگويند, فرمولها را درس ميدهند و يك يا دو نمونه مسئله را حل ميكنند. معلمان به قول دانشآموزان بيشتر به آنها جزوه ميگويند و چند نمونه مسئله خاص را حل ميكنند. به طوري كه اكثر سؤالها با آن روش حل شود، تكرار و تكرار و باز هم تكرار. دانشآموزان به دنبال سؤال نميگردند بلكه جواب به سؤالهاي طرحشده راضيشان ميكند. حس كنجكاوي كمارزش است و حتي نمرة كلاسي هم از روي سؤالهاي شفاهي در طول درس تعيين نميشود بلكه هر كس مشق (مشخ) هايش را بهتر بنويسد نمره ميگيرد.
"توضيح دادم كه كتابها عوض شدهاند و خيلي از قديم بهترند. استادان دانشگاه روي آنها كار كردهاند. عكسهاي بيشتري دارند, كتابها جذاب و رنگي هستند!!! معلمم تبسمي كرد و گفت: "رنگ كتاب را عوض ميكنند, چشم مرا چه كسي بايد بشويد؟" واقعيت آن است كه بازآموزي معلمان و آموزش روشهاي جديد به طرز صحيحي اجرا شده است. كتاب عوض ميشود ولي معلمين همانها هستند. سيستم به آنها آموخته كه اينگونه درس بدهند و درس بپرسند. بچهها, مديرها و والدين فقط نمره را ميخواهند. كسي برايش فرق نميكند كه آن نمره 18 چگونه بدست آمده است. آيا توان تجزيه و تحليل در ذهن دانشآموزان تقويت شده؟ آيا ياد گرفتهاند كه دو مطلب را باهم تركيب كنند و نتيجه و تئوري صحيحي بسازند؟ كار كلاسي در مدرسههاي ما وجود دارد؟ روزنامه ديواريهاي قديم، امروزه چه شكلي هستند؟ حس تحقيق و مطالعه را چه كسي بايد باروركند؟ آيا معلمي، راهنمايي و ايجاد حركت است يا آموزش فرمولها و ديكتهكردن جزوهها؟ برايم عجيب بود زيرا كه من هم چند سال اول تدريسم را به خاطر ميآوردم. هيجان داشتم, علاقمند بودم, ميخواستم جهان را از طريق آموزش صحيح به دانشآموزان، عوض كنم. روشهاي نوين را مطالعه ميكردم, سعي ميكردم دانشآموز را به سوي معني و مفهوم آن درس سوق بدهم. دركنارش باشم و نه پشت سرش. با معلمان ديگر بحثهاي داغ ميكردم. از اينترنت و درياي اطلاعات سخن ميگفتم. كارگاه كامپيوترهاي قديمي مدرسه را به مسخره ميگرفتم و كتابخانه خاك گرفته مدرسه را تنهايي گردگيري ميكردم. گمان ميكردم كه مدرسه جاي مناسبي نيست و سيستم اجازه نميدهد. اميد داشتم كه شاگرد خصوصيها آن هم از مدارس غيرانتفاعي (و نه مدرسهاي كه در آن درس ميدادم) از فرصت داشتن يك معلم در خانه استفاده كنند و هزاران سؤال بپرسند. ولي امروزه همه دنبال فرمولهاي آماده هستند.
تاريخ در حال تكرارشدن بود. آثار خشم و خستگي در هر دوي ما نمايان بود. او30 سال درس داده بود و من 10 سال. براي اين كه كاري مفيدكرده باشيم و از درد دل پرهير كنم قرار گذاشتيم كه راهحلهايي را براي سيستم آموزش پيداكنيم. درد بدون درمان در روحيه ما نبود. امروز روز همبستگي و همكاري دو نسل از معلمان است. هزارة ميلادي عوض شده و جهان درحال تغيير است. ما هم راه را خواهيم يافت. الگوهاي بين المللي را مطالعه خواهيم كرد. سنتهاي ديرين ملل و تاريخ گرانبهاي پيشين را خواهيم گشت و مسيري پر از اميد خواهيم يافت.
با روحيهاي مثبت ازهم خداحافظي كرديم و قول داديم تا روي موضوع كار كنيم.
تا يكشنبة اول ماه بعدي…