خوشبختي يا موفقيت
تعداد بازديد: 74
يكي از جالبترين تعاريف خوشبختي عبارتي است كه خوشبختي را لذت كاملي ميداند كه ذهن از" لحظه"ميبرد. مطابق اين تعريف اولاً خوشبختي لذت است و آن هم لذتي كامل ولي اين لذت محصول فرآيند رشد در جهت معنا بخشي به هستي است و نه هدف آن. دوم اينكه خوشبختي امري است كه وابسته به ذهن است يعني امري است كاملاً دروني و با توجه به عدم ثبات ذهن در انسان، خوشبختي تنها قابل تعريف در كوچكترين مقياس ملموس زمان يعني ثانيه است. در برابر اين تعريف كه وابسته به زمان است تعريف ديگري از خوشبختي وجود دارد كه غير وابسته به زمان است و در آن ذهن، خوشبختي را به امري ثابت و زوال ناپذير نسبت داده و تداوم ميبخشد. اين خوشبختي زوال ناپذير را ميتوان سعادت ناميد و براي كمك به روشن شدن بيشتر مطلب و تبيين بهتر و كاملتر اين مفهوم انتزاعي، اين تفاوت را بين خوشبختي و سعادت قائل شويم. سعادت را خوشبختي كاملي بناميم كه تا بي نهايت تداوم دارد. ولي آيا ميتوان به چنين خوشبختي رسيد؟ و يا سعادت پايدار تنها رؤيايي زيبا براي بشر است؟ در جواب بايد گفت بي شك همه ما در لحظاتي از زندگي خود احساس خوشبختي كردهايم و اگر در جستجوي خوشبختي هستيم هدف حقيقي ما تداوم بخشيدن به اين لحظات خوب و لذت بخش زندگي است. پس اگر ما بتوانيم به لحظات خوشبختي خود تداوم بخشيم به سعادتي زوال ناپذير نائل خواهيم شد. اگر اراده كنيد و با تمامي قلب بكوشيد تا مفهوم حقيقي سعادت را دريابيد هيچ چيز در اين دنيا از سعادت واقعيتر و پايدارتر نيست. تنها كافي است ذهن سعادت را با امري زوال ناپذيرمربوط سازد و آن اصل زوال ناپذير در زندگي حضوري حقيقي بيابد. اگر چنين شود به چنان سعادتي دست خواهيد يافت كه توسط هيچ كس و هيچ چيز سلب شدني نيست زيرا اولاً اين سعادت به ذهن و زاويه ديد بستگي دارد و چنين سعادتي كه غير وابسته به محيط و اشخاص ديگر است غير قابل سلب است. دوم اينكه اين سعادت زوال پذير نيست زيرا وابسته به وجودي جاودانه است. اما در ابتداي امر بايد ببينيم كه مردم خوشبختي خود را در چه چيزهايي جستجو ميكنند.
تفاوت خوشبختي و موفقيت
اينجا نيز باز براي روشنتر شدن مطلب مجبوريم كه تفاوتي ميان دو مفهوم خوشبختي و موفقيت قايل شويم شايد بتوان موفقيت را كسب معيارهاي توافقي جامعه دانست يعني امري است كه تنها در مقايسه با ديگران قابل تعريف است. معيارهاي مورد توافق امروزه مردم، پول، قدرت، امكانات، جذابيت و قابليتهاي فردي و ... است. حال اگر فردي به اين معيارها دست يافت جامعه او را موفق ميخواند و خود او نيز اين را ميپذيرد و اگر كسي نتوانست يا حتي نخواست كه واجد اين معيارهاي توافق شده باشد از نظر جامعه ناموفق خواهد بود. حال آن كه پيش از هر چيز بايد منصفانه از خود بپرسيم تا چه حد اين معيارها صحيح هستند؟ امروز بيشتر مردم در مسابقه موفق شدن با هم رقابت ميكنند و آنچه بيش از همه مايه تأسف است اين است كه در نظر اغلب آنان زندگي و امكانات و منابع دنيا درست مانند يك كيك است كه آن را بخش بخش ميكنند و به عدهاي از اين كيك ميرسد و به بقيه نخواهد رسيد! در اين ديدگاه، شخص معتقد به محدوديت است و ديدگاهي محدود دارد و از همين جا است كه فلسفه اصالت نفع آغاز ميشود و گفته ميشود كه اگر ميخواهي بازنده نباشي برنده باش حتي به قيمت باخت ديگران زيرا اصولاً برد تو تنها در برابر باخت ديگران مفهوم مييابد و دنياي امروز ما زاييده اين طرز تلقي است. در اقتصاد، روابط فردي و اجتماعي، سياست و در سطح جهان اين تفكر منفعت طلبانه، مبتني بر موفقيت است كه حاكم است و گويي كه شتاب اين روند را هم خود اين روند به وجود ميآورد زيرا بشر، اين به ظاهر موفقيت را جز ارزشهاي خود پذيرفته است و آن را عنصر غالب همه مناسبات خود گردانيده است و تمدن خود را نيز محصول اين طرز تلقي ميداند. در برابر اين موفقيت مفهوم خوشبختي قرار دارد كه امري است كاملاً دروني و غير وابسته به محيط و همان گونه كه ذكر شد وابسته به انديشه ما است. بنابراين چه بسيار انسانهاي موفقي كه خوشبخت نيستند و چه بسيار انسانهاي خوشبختي كه موفق نيستند. حال شما ميخواهيد كدام باشيد موفق و يا خوشبخت؟ تصميم با شما است ولي از خاطر نبريد آنان كه خود را وقف اين موفقيت كرده اند چنين پنداشته اند كه اين موفقيت با خوشبختي و سعادت يكي است. اصولاً آنها در ابتدا به اشتباه خوشبختي و موفقيت را هم عرض گرفته اند وسپس گمان برده اند كه اگر به پول، قدرت، امكانات و رفاه دست يابند به خوشبختي خواهند رسيد در حالي كه تجربه نشان ميدهد كه فقرا درست به اندازه اغنيا از احساس خوشبختي و سعادت بهره مندند وما همانقدر در ميان ثروتمندان بر چهرهها لبخند ميبينيم كه در ميان فقرا.
حال شايد اين پرسش مطرح شود كه اگر خوشبختي امري است ذهني و تنها زاييده پندار ما پس چگونه آنان كه به كمك پندار خود خوشبختي را با موفقيت يك دانسته و آن را به معيارهاي مقبول اجتماعي مانند پول، قدرت و... نسبت ميدهند، از احساس خوشبختي پايدار برخوردار نيستند و اصولاً اگر خوشبختي تنها امري وابسته به ذهن ماست چه تفاوتي ميكند كه ذهن ما خوشبختي را با چه چيز برابر بگيرد زيرا در عمل نتيجه يكسان خواهد بود؟
خوشبختي كاذب تا كمال خوشبختي
انسان دردي دارد به نام درد جاودانگي و كمال و هر عمل او حركتي است كه دانسته يا ناخودآگاه يك جهت گيري مسلم به سمت اين تمايل خاموش نشدني و سيري ناپذير بشر است. مثلاً چرا اكثريت مردم به پول گرايش دارند؟ به طور قطع ما عاشق يك كاغذ رنگي نقش دار نيستيم. آنچه ما در جستجوي آن هستيم همه آن چيزهايي است كه پول را سنبل و نماد آنها ميدانيم. يعني امنيت، قدرت، رفاه، آسايش و در نهايت خوشبختي. اين ثروت نيست كه انسانها به جستجوي آن هستند بلكه انسانها در جستجوي سعادتي هستند كه اميدوارند از طريق كسب ثروت بدان دست يابند. حقيقت اين است كه تمايل بشر به ثروت اندوزي، نفع طلبي، قدرت طلبي، شهرت و بيداد گري و استبداد تنها ناشي از ميل اصيل ولي انحراف يافته او به كمال و جاودانگي است. سوي منفي بشر شرارت و بدي نيست بلكه جهل و ناداني است و همان گونه كه افلاطون بيش از دو هزار سال پيش گفته بود، شر و بدي انسان تنها جهل نسبت به خير است. انسانها دست به هر كاري ميزنند شايد به سعادتي پايدار و جاودانه دست يابند ولي تنها يك راه براي تأمين پايدار اين عطش بشر وجود دارد و آن نسبت دادن سعادت با قوه پندار به انديشهاي زوال ناپذير و پايدار است.
سطوح خوشبختي
وجود انسان از سطح به عمق از راههايي تشكيل شده كه هر لايه نسبت به لايه سطحيتر خود از اصالت و عمق بيشتري برخوردار است و تكثر و تغييرات نيز از سطح به عمق در اين لايههاي وجود كاهش مييابند. اين لايهها از سطحيترين لايه به سمت عميقترين آنها عبارتند از 1- محيط 2- رفتار 3- توانايي 4- باور 5- هويت 6- معنويت. بسياري خوشبختي خود را در محيط ميدانند ثروت، زيبايي، تجمل همگي در حوزه محيط تعريف ميشوند. اين عوامل بسيار زياد و دست يابي به آنها نيز كاملاً نسبي است. بر آورده ساختن اين لذتها تنها در همان زمان احساس سعادت پديد ميآورد و نه بعد از آن و حتي پرداختن بي وقفه به لذتها نيز چارهاي براي تداوم خوشبختي نيست. زيرا نه فقط رنجهاي گريز ناپذير زندگي بلكه مرگ پيوسته خود را به لذت پرستان نشان ميدهد و به ياد آنان ميآورد كه اين لذت جاودانه نيست و با تحريك ميل جاودانگي و كمال انسان موجب اندوه و حسرت و عدم احساس رضايت و خوشبختي ميشوند. خوشبختي وابسته به رفتار مثل اظهار عشق ديگران نسبت به ما و دوستي كه آنها نسبت به ما دارند نيز مستثني از اين حكم نيست. رفتار دوستانه و عاشقانه ديگران ممكن است تغيير يابد زيرا اين رفتار آنها نيز خود به رفتار نا پايدار ما وابسته است و از آن بدتر مرگ، عزيزان ما را خواهد گرفت پس خوشبختي وابسته به رفتار نيز مانند خوشبختيهاي وابسته به محيط اگر چه زيبا و واقعي هستند ولي به شكلي دردناك، گذرا و نا پايدارند. خوشبختيهاي وابسته به توانايي مثل دانش، قدرت جسميو تواناييهاي فردي نيز نه تنها نسبي اند بلكه مانند خوشبختيهاي وابسته به محيط و رفتار متغيير و نا پايدارند. هر چند از آنها پايدارترند. خوشبختيهاي وابسته به باور يكي از پايدارترين خوشبختيهاي انسان هستند. اصولاً باور است كه معناي محيط، رفتار و توانايي را براي ما بيان ميكند و ما تنها در صورت خوشبختيهاي محيط، رفتار و توانايي را حس ميكنيم كه به چنين خوشبختيهايي باور داشته باشيم. انسانهايي كه خوشبختي آنها وابسته به باورهاي آنهاست از خوشبختترين مردم روزگارند ولي افسوس كه خوشبختي وابسته به باور آنها مثلاً آزادي به دليل مطلق و جاودانه نبودن اين باور امري نسبي و غير قابل تعميم است و تنها تا زماني اين خوشبختي تداوم دارد كه اين افراد با باورهاي خود و مطابق آرمانهاي خود زندگي ميكنند و اگر شخصي چنين زيست خوشبختي او به حوزه اي درونيتر و پايدارتر يعني هويت منتقل ميشود يعني پايدارترين خوشبختي نوعي خوشبختي است كه وابسته به وجود ما است. خوشبختي در حوزه باور احساس خوشبختي ناشي از معتقدات است و اگر به معتقدات خود عمل نكنيم دچار رنجي دروني ميشويم و اگر پيوسته به باورهاي خود عمل كنيم اين خود را به باورهاي مان نشان دادهايم و ايمان در حوزه هويت تعريف ميشود و اين خوشبختي وابسته به هويت و وجود ما است. بسيارند انسانهايي كه به خوشبختي در حوزه هويت دست مييابند. آنها تقريباً در اكثر اوقات و در بيشترين لحظات زندگي خود بدون شك خوشبخت زيسته اند. در اين ميان هستند انسانهايي كه خوشبختي را درونيترين بعد وجود خود يعني معنويت نهفته در انسان متمركز ساخته اند. درست است عشق به خويشتن آغاز ماجرايي عشقي براي تمام عمر است ولي عشق به هستي و اصل زندگي و خداوند آغاز ماجرايي عشقي تا بي نهايت است. در حوزه معنويت مفاهيمي مانند خداوند و سؤالاتي كه بشر پيوسته در مورد هستي از خود داشته است و همين طور درونيترين و قويترين انگيزه بشري يعني ميل به كمال و جاودانگي وجود دارد. پس بشر اگر پندار خود را متوجه مركز معنويت خود، آن وحدت جاودانه يعني خداوند بدارد و خوشبختي خود را با مفهوم ازلي و ابدي و زوال ناپذير خداوند پيوند بزند و با عشق به نزديك شدن و تقرب به او زندگي كند ميل به كمال و جاودانگي را معطوف به جاودانهتري مفهوم جهان يعني خداوند ساخته است و به دليل جاودانگي آن سعادت ناشي از ايمان به او پايدارترين سعادتها خواهد بود. سعادتي كه حتي با مرگ از يك انسان گرفته نميشود. اگر همه چيز گذراست و دلبستگي ناشي از احساس سعادت و خوشبختي ناشي از لذت اين پديدهها نيز گذراست. خداوند مفهومي ازلي و ابدي است و دلبستگي به او و پيوند پندار با وجود او ناگسستني و خدشه ناپذير است. و پس از اين ايمان سرتاسر زندگي يك انسان مبارزهاي خستگي ناپذير براي نيل و رسيدن به اين جاودانگي است و اين مبارزه همان سعادت پايدار غير قابل سلب است. يعني پايدارترين سعادت انسان، مبارزه براي دستيابي به جاودانگي و نزديك شدن به خداوند است و اين جاست كه ميبينيم اديان الهي چگونه انسانها را به سوي حقيقيترين سعادت آنها فرا ميخوانند.
خوشبختي چون شادماني
ذكر شد خوشبختي درست مثل شادماني يك احساس دروني است. اغلب انسانها حدي را مشخص ميكنند تا پس از رسيدن به آن حد احساس خوشبختي و شادماني كنند، مثلاً ميگويند بايد فلان مقدار پول، فلان امكانات، فلان زندگي را داشته باشم تا احساس خوشبختي كنم در حالي كه براي احساس كردن خوشبختي و شادماني واقعاً لازم نيست اتفاقي بيفتد. ارسطو را به خاطر آوريد كه ميگفت: خوشبختي يك روش است و نه يك هدف. آري شما ميتوانيد به جاي آن كه به هدف شادماني برسيد با شادماني به هدف برسيد و به جاي آن كه به هدف خوشبختي برسيد با خوشبختي به هدف برسيد. به خاطر داشته باشيم كه خوشبختي خود هدف و مقصود نيست، خوشبختي چيزي براي رسيدن نيست، بلكه خود راهي است كه از درون انسان آغاز ميشود و با ياري تواناييهاي او در دنياي برونش تجلي مييابد. بهترين راه اين است كه باور كنيم و ايمان بياوريم كه براي احساس خوشبختي اتفاق خاصي لازم نيست بيفتد." ما هميشه ميتوانيم خوشبخت باشيم فقط كافي است تا خود بخواهيم و براي تداوم اين خوشبختي كه به آن ميرسيم آن را به جاودانهترين بُعد وجودمان يعني معنويت و خداوند وصل كنيم "و به آن معناي جاودانه و غير وابسته به اموري گذرا ومتغير بدهيم تا پيوسته شادمان و خوشبخت زندگي كنيم. مهم رسيدن به خوشبختي نيست، مهم حفظ آن است و حفظ آن تنها از كساني ساخته است كه زندگي خود را به مبارزهاي بي پايان براي معنايي جاودانه بخشيدن به هر آنچه كه به نام زندگي است بدل ساخته و خود را وقف اين مبارزه جاودانه براي كمال ميكنند، تنها چنين انساني است كه از مرز رنج فراتر رفته و سرانجام به لذت ميرسد. لذتي محصول فرآيند رشد و نه هدف آن.