تعاليم اسرار
تعداد بازديد: 347
تعاليم اسرار
در پاسخ به سوالاتي كه در ارتباط با تعاليم اسرار و آموزش هاي باطني كه مرحلة تعليمات محرمانه و سري محسوب مي شود و همچنين در رابطه با جريان دروني هدايت الهي، در يكي از جلسات از استاد سوالاتي پرسيده شد كه ايشان طي سخنراني كوتاهي به آن پاسخ فرمودند. در اين قسمت، برگزيده اي از پاسخ استاد مي آيد:
در تعاليم اسرار اين طور نيست كه بگوئيم اين سر است. اسرار يعني ناشناخته. ناشناخته اي كه از ناشناختني سرچشمه مي گيرد. اسرار به تشخيص در نمي آيند كه گفته شود، "اين سر پنجم، اين سر ششم و اين سر هفتم" است.
نمي توانيم اسرار را تشخيص داده و مشخص كنيم. زيرا در اين صورت ديگر با اسرار مواجه نيستيم. اسرار شايد فاش شوند، اما تفكيك و شناخته نمي شوند.
به ادراك مي رسند اما به بيان در نمي آيند. تجربه مي شوند، اما توضيح داده نمي شوند. نمي توان گفت كه اين كتاب مجموعة مكتوب اسرار است. اين درست نيست. زيرا اسرار، مكتوب نمي شوند. (مكتوب زميني) مكتوب مي شوند اما نه در افكار و انديشه ها، بلكه در قلب و جان انسان...
شناخته چيزي است كه در عالم شناخته ها آنجا كه فكر و تشخيص انسان در كار است، وجود دارد. ولي ناشناخته (اسرار) چيزهائي است كه در عالم ناشناخته قرار دارند. عالمي كه تشخيص و فكر انسان به آن دستيابي ندارد. عالم اسرار براي فكر (قضاوت و برداشت) انسان ناشناخته بوده و خواهد بود.
اسرار را به وسيلة فكر و تشخيص، نمي توان شناخت. اسرار را بايد به وسيلة عشق و آگاهي دريافت. اسرار مربوط به عالم غيب است. كه عالم مرئي نيست. فكر و استدلال وسيلة شناسائي در عالم مرئي (ماده و انرژي) است و حال و شهود وسيلة ي كشف ناشناخته هاست.
اسرار را نمي توان تفكيك و تقسيم بندي كرد. آن ها را دسته بندي و از هم جدا كرد. زيرا اين كارها، فعاليت هاي فكر و انديشة مادي و زميني است، نه قلب و شهود.
اسرار را بايد كشف كرد.اسرار لمس مي شوند،به حس در ميآيند،ميتوان بر آن ها آگاه شد و دركشان نمود، اما نمي توان به آن ها دانش واژه اي داشت. درك اسرار در حال و احساس انسان عيان مي شود. هر چه بيشتر در عالم اسرار فرو رويد، شور و حالي عميق تر و احساسي متعالي تر خواهيد داشت.
اسرار قابل شمارش نيستند، كوه،درخت،رودخانهوغيره، اين ها همه قابل شمارشند، اما آيا نور خورشيد هم قابل شمارش و قابل تفكيك است؟ ناشناخته ها از جنس نورند. بايد در مسير آن نور قرار گرفت و آن را تجربه كرد. با تاريكي نمي توان به نور دست يافت. انديشة زميني (فكر و برداشت) از جنس تاريكي است و به عالم نور و اسرار راهي ندارد. آيا با بدبيني مي توان به يقين رسيد؟...
مي توانيد اسرار را بشنويد. اما نمي توانيد به آن ها گوش كنيد.مي توانيد آن ها را شهود و مشاهده كنيد.اما نمي توانيد آن ها را ببينيد.به دست نمي آيند،زيرا بر دستند. همان طور كه نمي شود نور را به چنگ آورد و در دست پنهان نمود...
آيا مي توان عشق را، هوشياري و شعور را، تجربه كرد و به عناصر مختلفي بدل نمود و براي آن ها جايگاه تعيين كرد؟ آيا مي توان گفت عشق اين يا آن است؟ خير، عشق را، بيداري و هوشياري را، بايد تجربه نمود. بايد آن را حس كنيد، بچشيد و دريابيد. اين ها كيفيت اند. كميت شان از كيفيت شان جدا نيست.
به كسي بر مي خوريد كه شايد سال ها عشق را تجربه كرده باشد، در عشق ورزيدن نكته ها مي داند، از او بخواهيد كه آن را توضيح دهد، بيان كند و نكاتش را به شما بياموزد، اما عملي نيست، او مي داند اما چيزي براي گفتن ندارد.
او لمس كرده بدون آن كه تشخيص دهد و آگاه است بدون اين كه بينديشد.نه اين كه اسرار را كتمان مي كند، بلكه خود اسرار پوشيده اند. اگر پوشيده و پنهان نبودند كه سري دركار نبود.اسرار تعليم داده ميشوند،اما نهبا واژهها.زيرا اسرارمربوط به عالم معني، دنياي سكوت و خاموشي است. بايد آن را احساس كنيم. مغز انسان، دستگاه تشخيص و شناخت انسان در عالم دانسته ها و شناخته ها و قلب انسان وسيلة كشف اسرار است.با قلب، مي توان اسرار الهي را آموخت. با عشق و سكوت مي توان آن ها را دريافت، نه با هياهوي واژه ها. بايد قلب را گشود نه ذهن را.
اسرار را استنشاق كنيم همان طور كه هوا را استنشاق مي كنيم. بايد نفس كشيد، اما در عالم اسرار، ديگر نمي توان گفت كه اين هوا، چقدر هوا، چند هوا.
هوا را بايد در دم و بازدم تجربه كنيم تا زنده بمانيم. اسرار نيز بايد تنفس شوند تا روح و جان انسان را احيا و شكوفا كنند. بايد در آن بود و با آن زيست.
ممكن است يك نفر بي سواد، امي، يك كشاورز يا كارگري ساده به عالم اسرار و ملكوت الهي وارد شده باشد، اما اگر از او بپرسيد، شايد هيچ پاسخي نداشته باشد. شايد اصلاً حرف زدن بلد نباشد.
همان طور كه اغلب پيامبران و بزرگان معنويت، به ظاهر بي سواد و خالي از دانش (واژه اي) بودند...
انديشة زميني (افكاري كه مغز مولد آن است) نمي تواند به عالم انديشة كيهاني راه يابد.زيرا از جنسي پست ترو پائين تر است.با كلمه و واژه نميتوان بهبيكلامي و بي واژگي دست يافت. با تاريكي نمي توان به نور رسيد. با تاريكي تنها مي توانيد به شكلي ديگر از تاريكي دست يابيد.
فكر و تشخيص از جنس تاريكي است. فكر و تشخيص را راهي به عالم اسرار، به عشق نيست. اصلاً جائي كه تشخيص و دانستگي هست، اسرار نيست. اسرار يعني ندانستگي. ندانستن نه به معناي جهل بلكه به معناي دست كشيدن از گفتگو و هياهوست...
اسرار مانند باران است كه مي بارد. تا ابر نباشد باران نمي بارد. تا سكوت نباشد باران اسرار باريدني نيست. باران را نمي توان شمرد. اندازه گرفت به چند و چونش پرداخت. بايد از باران لذت ببريد. اگربخواهيد تفسيرش كنيد ديگرنميتوانيد آن را حس كنيد. بايد در زير باران اسرار قرار گيريد تا بر شما ببارد. نترسيد از اين كه مبادا خيس شويد. زيرا باران هر چند خيس مي كند، هر چند شايد سرما بخوريد، اما پاك و پاكيزه مي كند اين باران شفا مي بخشد. جان مي دهد، چه جاني، روح را مي نوازد، نواختني. اين باران زيباترين موسيقي است. اين موسيقي مسحور مي كند، مدهوش مي كند. اگر از اين باران اسرار بنوشيد مست مي شويد. مست و بي خود. و در اين بيخودي رها مي شويد از خود...
در پي جمع كردن و ذخيره كردن اسرار نباشيد. زيرا نه جمع مي شوند و نه ذخيره، به آن دليل كه شمارش نمي شوند و نا مشخص هستند.
مگر كسي كه پرواز مي كند مي تواند تجربه اش را براي شما همان طور كه بوده بازگو كند؟ او فقط مي تواند بگويد لذت بخش است، زيباست، خيلي خوب است و از اين قبيل بيانات.
اسرار به خواب حيات بخش مي ماند. آيا خواب را مي توان تجزيه نمود و به تشخيص در آورد؟ اگر در آيد ديگر خواب نيست. تنها مي توانيد از شبه احساسي كه در طول خواب داشته ايد حرف بزنيد. چه خواب سنگيني، چه خواب عجيبي، انگار در عالم ديگري بودم، انگار مرده بودم، خوابي شيرين، اي كاش بيدار نمي شدم. چقدر اذيت شدم داشتم خفه مي شدم، انگار داشتم پرواز مي كردم...
وداها، قران (و...) كتب جامعي از اسرارند. اما ظاهري ساده دارند. اسرار اين گونه اند. حتي اگر مكتوب گردند، تفسير نمي شوند. بايد در باطن كتب مقدس فرو رويد تا اسرار همان جملات ساده را دريابيد. بايد با عشق، با شور و حال به آن وارد شد. مفسر اصلي كتب ه اصطلاح اسرار، قلب و روح شماست. مخزن اسرار، عبارت لااله الا الله است. اما اگر به تفسير و تجزية آن بپردازيد تنها به مشتي كلمه دست مي يابيد. بايد به معناي آن و به بينش آن وارد شد تا آن را دريافت...
اسرار تعليم داده داده مي شود اما معلوم نميگردد.بلكه در احوال انسان متجلي مي شود. تجربة اسرار، احساس مي شود اما انديشيدني (با تفكر تاريك) نيست. درك مي شود اما وصف نمي شود. فهميده مي شود اما به كلام در نمي آيد...
بايد در اسرار غوطه ور شويد. خود را در اين اقيانوس لايتناهي بيفكنيد. در آن غرق شويد تا با آن يكي گرديد.
اقيانوس را نمي توان به چنگ آورد. اگر بخواهيد با آن يكي شويد نمي توانيد آن را تشخيص دهيد يا در باره اش قضاوتي يا صحبتي كنيد. زيرا بايد در آن غرق شويد تا با آن يكي گرديد. غرق شده ديگر فرصت و امكاني براي قضاوت و تفكر ندارد. او حتي ديگر نمي داند كه غرق شده، از خود بي خود شده. او از خود رها گشته. (ص/54و55و56)
تا وقتي كه اثري و خبري از "من" باشد، اسرار الهي تجربه نمي شوند. به هر ميزاني كه اين من كم رنگ تر و محو تر شود، تجربة اسرار الهي افزايش مي يابد و كامل تر مي شود. اما اين "من" چه زماني وجود دارد؟ وقتي كه مي انديشيد، تشخيص مي دهيد و قضاوت مي كنيد، خوب و بد و سبك و سنگين مي كنيد، مقايسه و جدا مي كنيد...
ببوئيد بوي عشق را كه همة اسرار هستي در آن است. اما اگر به چند و چونش بپردازيد، ديگر عشقي نيست كه بوي آن در فضا بپيچد. يا هست و شما از آن غافليد.
اين بوي عشق تعليم اسرار است. از خود بي خود مي كند. مست و شوريده مي كند.
از كيفيت احساس، هوشياري، درك و تجربه مي توان تعليم اسرار را محك زد. هر چه اين هوشياري و درك پخته تر شود،جريان اسرار بزرگترو عميقتر است. هر چه احساس انسان و بينش او كامل تر شود، خبري است از تجربة عميق تر اسرار...
كودكان بيشتر اسرار الهي را درك كرده و بر آن آگاهند، تا بزرگان (از لحاظ سني).
در واقع انسان ها هر چه از لحاظ سني بزرگتر مي شوند (اغلب) از تجربة اسرار الهي دورتر مي شوند.زيرا هر چه بزرگترمي شوند بيشتر فكرميكنند، بيشترتشخيص مي دهند. تاكتيك ها و قيدهاي بيشتري، ترديدها و ابهامات بيشري را مي آموزند. هر چه بزرگ تر مي شويم، به علوم واژه اي تمايل بيشتري پيدا مي كنيم زيرا براي دفاع از خود و محافظت ازمنافع خود،براي مطرح كردن خود،و عمليكردن خودخواهي و خودبينيمان، شديداً بدان نيازمنديم. براي زندگي در عالم تاريكي(زمين) به آن احتياج داريم. مگر كوران براي راه رفتن به عصا نيازمند نيستند؟ خوب چه عيبي دارد، ما هم در اين دنياي تاريكي كه واقعاً چشم چشم را نمي بيند، به فكر و ترديد نيازمنديم. فكر و تشخيص لازم است اما تنها در پهنة امور مادي و محسوس.
در عالم ناشناخته ها، فكر مادي كه آغشته به زهر ترديد است، راهي ندارد. آيا مار مي تواند پرواز كند؟ خير، بال ندارد و به زمين چسبيده، پس قضاوت خزنده اي مانند مار در بارة امور معنوي و كيهاني، دربارة اسرار الهي، بي ارزش و ابلهانه است.
ديدگاه خزنده اي چون مار در بارة آسمان ها و پديده هاي كيهاني، مانند نظرات و قضاوت هاي افرادي است كه مي خواهند به وسيلة "حساب و استدلال و بحث و مجادله" به كشف اسرار الهي و دنياهاي معنوي بپردازند. امور آسمان را بايد از عقاب بلند پرواز پرسيد نه از مار خزنده.
براي تجربة اسرار كهكشان هاي الهي بايد پرواز كرد. تا لذت پرواز را چشيد. با تعريف كردن نمي توانيد پرواز را تجربه كنيدك. بايد در شور و حال پرواز غوطه ور شد تا پرواز لمس شود...
دانه در جريان تعليم اسرار الهي قرار مي گيردتا به مرحلة شكوفايي و درخت بودن برسد...
اسرار الهي مانند جرياني از آگاهي و هوشياري است. بيدار و بيدار تر مي كند و احساس را تعالي مي بخشد. از بعدي مگر بهشت و جهنم چيزي جز دو شكل از احساس لذت و رنج هستند؟
در واقع هدف ما از هر علمي اين است كه احساس خود را بهبود بخشيم. كامل تر كنيم و بر لذتش بيفزائيم...
تجربة اسرار مانند بوئيدن يك گل است، مانند شنا كردن در رودخانه است، مانند پرواز است.عقاب پرواز كردن را چگونه به جوجههايش مي آموزد؟آيا براي آن ها توضيح مي دهد، يا با ديدن به آن ها تعليم مي دهد؟ استاد تعليم اسرار را اين گونه مي آموزد.
اسرار تعريفي نيست، تجربي نيست، به چنگ نمي آيد زيرا همه چيز را با چنگ خود مي نوازد، شوريده مي كند و عاقل (عقل زميني و ظاهري) نمي كند. طوفان به پا مي كند و ساكن نمي كند. به جولان در مي آورد و از توقف باز مي دارد. بي حركت نمي كند زيرا رقصنده است و به رقص در مي آورد...
اسرار حق آموخته (مانند دانش واژه اي) نمي شود، بلكه دريافت مي گردد. بايد در را باز بگذاريم، خالي شويم تا در ما جريان يابد و ما در جريانش جلا يابيم. وقتي كه جلا يافتي و شفاف شدي، شفافيتي جون آينه اي پاك، خداوند در تو ظاهر مي شود و تصوير خداوند در اين آينة پاك نمايان مي گردد. آن تصوير بي نقش و آن نقش بي شكل، آن بي نقشِ نقش زننده و آن زنندة روح بخش در تو، در تو اي انسان خاكي ظاهر مي شود. سماوات و ملكوت الهي در تو آشكار مي گردد...
ادامه دارد