نقشه‌سايت خبرنامه عضويت تماس با ما درباره ما
 
سَلَامٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ
سلام بر آل ياسين
 
صفحه‌اصلي نشريه كتابخانه باشگاه محققان
  

تعداد بازديد : 97487
كاربران آنلاين : 68




  
پيشنهاد به دوستان نظر شما چاپ

ذرۀ روح خلاق

تعداد بازديد: 174

مدتی قبل، یکی از شاگردان او توانسته بود از طریق ارتباط روحی با او (و ذکر کلمات و اسمائی که او بیان کرده بود)، از ذره­ای شکوفه نارنج [در حد رطوبت آن، کمتر از نیم گرم] مقداری، تقریبا به اندازۀ یک لیوان بزرگ روغن زیتون، بوجود آورد. گزارش آن واقعه قبلاً توسط فرد تجربه کننده، نوشته شده و ثبت گردیده است. واضح بود که این روغن زیتون، نتیجه تبدیل و تکثیر غیبی آن ذرۀ ناچیز شکوفه نارنج بوده است.

دو شب پیش، وقتی آنها شروع به خوردن روغن زیتون با نان کردند، اولین لقمه را او خورد. ازاین لقمه، یک قطره روغن چکیدکه او آن را باتکه­ای دستمال پاک کرد و برداشت. سپس آن تکه دستمال را بین انگشتا نش فشرد و روغنی که بر اثر این فشار بیرون آمد را هم خورد. اما تکه دستمال را که همچنان رطوبت مربوط به روغن در آن بود، نگه داشت.

روز بعد، هنگام ترک آن مکان، او گفت که باید آن قطعه دستمال آغشته به روغن را آتش بزنم چون قطره­ای که درآن است منشأ همه روغنی است که آن شب بوجود آمد و لیوان را پر کرد. اگر سوزانده نشود ممکن است رودخانه­ای از روغن زیتون به راه بیندازد.

کبریت راآوردم اماوقتی خواستم روشن کنم، خاموش شد. چهار بار کبریت زدم که آن تکه دستمال را بسوزانم اما تلاشم بی­فایده بود و خودبخود خاموش می­شد. او گفت اگر بدون وجود دستمال، کبریت روشن شود، این نشانه است. همین کاررا کردم. دستمال را کنار گذاشتم و سه بار دیگر کبریت زدم. هر سه بار، کبریت روشن شد و روشن ماند.

او گفت این به آن معناست که این قطره نباید سوزانده شود بلکه باید باز هم برکت دهد.

به داخل خانه بر گشتیم. در آشپزخانه شیشه دَردار کوچکی بود که حدود یک سوم آن روغن زیتون بود (به صاحبخانه تعلق داشت) او تکه دستمال را روی درِ شیشه (شیشه در بسته)گذاشت و دست خود را بالای آن گذاشت. در لحظه­ای، شیشه در بسته، پر از روغن­زیتون شد. گفت ظرفی بیاورم تا تکه دستمال را درآن بیاندازد. من هم یک شیشه خالی و شفاف به اندازه یک لیوان پیدا کردم. او تکه دستمال را به داخل آن ظرف انداخت و[شیشه را بین دو دستش گرفت (طوری که داخل آن کاملاً پیدا بود)، درعرض چند لحظه شیشه پر از روغن زیتون شد. شیشه را روی زمین گذاشت. روغن درون شیشه رو به ازدیاد بود.آن قطره، فعال شده و به شدت زاینده شده بود. یک چنگال به او دادم تا تکه دستمال را از شیشه بیرون بیاورد. اما روغن ازلیوان لبریزشد وازدرون شیشه به زمین می­ریخت.

او تکه دستمال راخارج کرد و دریک دستمال خشک قرار داد. روی روغنی که بر زمین ریخته بود چند دستمال انداختم تا آن روغن­ها را به خود جذب کند. او گفت که این  قطره فعال شده و همینطور روغن از آن می­زاید و هرلحظه زیادتر می­شود. اگر جلویش را نگیریم جویبار و سپس رودخانه­ای از روغن زیتون راه می­اندازد. گفت آنها را آتش بزنم. او تکه دستمال اصلی را که حاوی روغن خلاق و زاینده بود در دستمال خشکی قرار داده بود تا از فعالیت آن جلوگیری کند. دستمال خشک مچاله و دور آن تکه دستمال پیچیده  شده بود. او یک سر دستمال را با انگشتش گرفت و من کبریت زدم تا سردیگر دستمال را بسوزانم. همزمان با روشن شدن کبریت قبل از آن که کبریت را نزدیک دستمال ببرم، دستمال از آن سر، یعنی ازآن سمتی که در انگشتان او بود شروع به سوختن کرد و فکر کنم کمی هم دست او را سوزاند. این اصلاً ربطی به شعله کبریتی که من زدم نداشت و در واقع خودبخود بود. به محض اینکه من کبریت را به سر دیگر دستمال نزدیک کردم وآن دستمال آتش گرفت، آتش عجیبی که ازسردیگرآن شروع شده بود، متوقف شد. اوگفت این آتش (آتشی که منشأ آن نوک انگشت او بود) از روح آمده و با آتش معمولی فرق دارد.

این آتش فقط به قصد سوزاندن آن قطره روغن آمده بنابراین دستمال را نمی­سوزاند چون شعور دارد و می­فهمد. این آتش فقط همان روغنی که در تار و پود این تکه دستمال نفوذ کرده را می­سوزاند. وقتی دستمال را آتش زدم او آن را روی زمین انداخت. بقیه دستمال­هایی هم که قبلاً روی زمین بود آتش گرفتند. تقریباً همه دستمال­ها سوختند اما آن قسمت از دستمال که آن تکه روغنی در آن بود همچنان می­سوخت و برخلاف دستمال­های دیگر، نه خاکستر می­شد و نه خاموش. قبل از این اتفاقات، او قرار ملاقاتی گذاشته بود و به یکی از افراد گفته بود که تا ساعت معینی او را در جایی، که شهری با فاصله چند ساعت از محل ما بود، می­بیند بنابراین باید هر چه زودتر از خانه خارج می­شدیم تا به وعدۀ ملاقات می­رسیدیم. او گفت که این شعله روشن خواهد ماند و با این آتش (آتش معمولی) از بین نمی­رود. بلکه از همان طریقی از بین می­رود که بوجود آمده. باید با همان نفَسی از بین برود که از آن آمده. با کمال تعجب دیدم که آن تکه کوچک دستمال روغنی، (با وجود آنکه در آتش بود) هنوز نسوخته؛ تقریباً روی زمین درازکش شد و به آن شعله به آرامی دمید. آتش آن خاموش شد. او گفت حالا آن قطره زاینده با همان آتشی که از روح پایین آمد سوخت و به منشأ خود بازگشت.

آن قطره روغن زیتون از روح­ام پایین آمده بود و ذره­ای از روح­ام را با خود داشت پس زاینده و خلاق بود. منشأ همۀ آن روغن­ها همین یک قطره بود که می­توانست دریایی از روغن زیتون پدید بیاورد اما حالا دوباره به آتش روحم بازگشته و در آنجا مصرف می­شود.

او گفت دربارۀ آن شیشه روغنی که با برکت پر شده، به افرادی که در آن مکان رفت و آمد می­کنند چیزی نگویم اما مراقب باشم و ببینم آن برکت به چه کسی می­رسد و چه کسی آن­ را می­خورد.


  دانلود        
  موارد مرتبط